همه چیز به پایتخت ختم نمی شود. این را آن شبی فهمیدم كه در منتهی الیه غربی میدان آزادی میان دود و آتش و فوج فوج مردم به سمت غرب می خزیدیم و از همان كنار جاده به هر سواره ای می گفتیم مستقیم !
یكی دو تا نبودیم. همه می رفتند مستقیم و آن میان شارلاتانهایی پیدا می شدند كه برای مستقیم پانصد متری٬ پنج هزاری شرط می گذاشتند. دوتا هزاری بیشتر نداشتیم. آن شب شانسمان گل كرد كه اتوبوس آمد. آنقدر جمعیت داشت كه از درهای بازش هم آدم آویزان بود. پریدیم بالا. یكی دستم را گرفت و كشید وسط اتوبوس. یكی داد زد: بلند شید بلند شید این خانم سرپاست.
یكی هم مردانگی كرد و بلند شد.
گریه ام گرفته بود از آن همه حس هول و شوق و دلبستگی به بغل دستی. باورم نمی شد آن همه جوان از محل ما به بیست سی كیلومتر آن طرف تر آمده بودند. توی اتوبوس هم شعار می دادیم. همانی كه برایم بلند شد رادیو را گیراند. خبر ساعت 9 را می خواند. رادیو را گذاشت كنار گوشم و خودش هم سرش را جلو آورد.
آن یكی كه دستم را گرفت و بالا كشید، پرسید: آبجی. چی می گه؟
گفتم می گه: آقای موسوی شما از جنس این اغتشاش گرها نیستید.
گفت: گه خورده. حروم زاده ی...
شرمش آمد ادامه دهد. هرچه باشد من و یكی دوتای دیگر خانم ِ جمع بودیم.
......................
همه چیز به مركز ختم نمی شود. آن ور ماجرا را هم دیدم. زنگ زدم مادر سبحان و سجاد و وسط احوال پرسی پرسیدم به كی رای دادی؟ مكث كرد و گفت: شما به كی رای می دادم، خوشحال می شدی؟
رفتم گوت داغی و ماهیانه اش را برایش بردم. به همانی رای داده بود كه حدس می زدم. محله شان هم شده بود جوانها و پابه سن ها. گاریچی سبزی فروش گفت هرچی بی غیرته به موسوی رای داده. به پسرم گفتم اگه می خوای زنت لخت بره تو خیابون برو به این مردكه بده !
گوت داغی با خانه های خیریه و زنهای بی سرپرست و كوچه های مرحمتی كمیته امداد كه حتی اسمشان هم صدقه سری است، آزادی مازادی سرش نمی شود.
......................
امروز هم یكی از كارگرهای اخراجی كارخانه را دیدیم. ممد آقای گل گلاب كه آسه می رفت و آسه می آمد و خوب كار می كرد. اما قرادادش كه سر رسید با تیپا انداختنش بیرون.
چشمهاش می سوخت. پرسیدیم چرا؟ گفت از تظاهرات. البته نه این كه این طرف كنار ما باشد. نه ! همراه صاحب خانه اش رفته بود بسیج محل و به قول خودش كلی علی الحساب گرفته بود كه مردم را بزند و كت بسته ببرد. كل این علی الحساب كارگر اخراجی سابق هم شده بود پانصد هزار.
......................
خلاصه ماجراهای از این دست بسیار است. واقعی ِ واقعی
