تبليغاتX
قصه حاشیه ها

قصه حاشیه ها

 

همه چیز به پایتخت ختم نمی شود. این را آن شبی فهمیدم كه در منتهی الیه غربی میدان آزادی  میان دود و آتش و فوج فوج مردم به سمت غرب می خزیدیم و از همان كنار جاده به هر سواره ای می گفتیم مستقیم !

یكی دو تا نبودیم. همه می رفتند مستقیم و آن میان شارلاتانهایی پیدا می شدند كه برای مستقیم پانصد متری٬  پنج هزاری شرط می گذاشتند. دوتا هزاری بیشتر نداشتیم. آن شب شانسمان گل كرد كه اتوبوس آمد. آنقدر جمعیت داشت كه از درهای بازش هم آدم آویزان بود. پریدیم بالا. یكی دستم را گرفت و كشید وسط اتوبوس. یكی داد زد: بلند شید بلند شید این خانم سرپاست.

یكی هم مردانگی كرد و بلند شد.

گریه ام گرفته بود از آن همه حس هول و شوق و دلبستگی به بغل دستی. باورم نمی شد آن همه جوان از محل ما به بیست سی كیلومتر آن طرف تر آمده بودند. توی اتوبوس هم شعار می دادیم. همانی كه برایم بلند شد رادیو را گیراند. خبر ساعت 9 را می خواند. رادیو را گذاشت كنار گوشم و خودش هم سرش را جلو آورد.

آن یكی كه دستم را گرفت و بالا كشید، پرسید: آبجی. چی می گه؟

گفتم می گه: آقای موسوی شما از جنس این اغتشاش گرها نیستید.

گفت: گه خورده. حروم زاده ی...

شرمش آمد ادامه دهد. هرچه باشد من و یكی دوتای دیگر خانم ِ جمع بودیم.

......................

همه چیز به مركز ختم نمی شود. آن ور ماجرا را هم دیدم. زنگ زدم مادر سبحان و سجاد و وسط احوال پرسی پرسیدم به كی رای دادی؟ مكث كرد و گفت: شما به كی رای می دادم، خوشحال می شدی؟

رفتم گوت داغی و ماهیانه اش را برایش بردم. به همانی رای داده بود كه حدس می زدم. محله شان هم شده بود جوانها و پابه سن ها. گاریچی سبزی فروش گفت هرچی بی غیرته به موسوی رای داده. به پسرم گفتم اگه می خوای زنت لخت بره تو خیابون برو به این مردكه بده !

گوت داغی با خانه های خیریه و زنهای بی سرپرست و كوچه های مرحمتی كمیته امداد كه حتی اسمشان هم صدقه سری است، آزادی مازادی سرش نمی شود.

......................

امروز هم یكی از كارگرهای اخراجی كارخانه را دیدیم. ممد آقای گل گلاب كه آسه می رفت و آسه می آمد و خوب كار می كرد. اما قرادادش كه سر رسید با تیپا انداختنش بیرون.

چشمهاش می سوخت. پرسیدیم چرا؟ گفت از تظاهرات. البته نه این كه این طرف كنار ما باشد. نه ! همراه صاحب خانه اش رفته بود بسیج محل و به قول خودش كلی علی الحساب گرفته بود كه مردم را بزند و كت بسته ببرد. كل این علی الحساب كارگر اخراجی سابق هم شده بود پانصد هزار.

......................

خلاصه ماجراهای از این دست بسیار است. واقعی ِ واقعی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:36  توسط رزا  | 

 

اين توهم به سالهای گذشته برمی گرده. حداقل بيست سال پيش. چند وقت يكبار مادرم از خواب كه بيدار می شد با همان چشمهای پف و موهای وز، چادر به سر می انداخت و زنگ در اكرم و بهجت و فريده خانم را می زد كه باز خواب گوشت ديده يا اسكناس هاي دويستی.آنها هم تعبيرش می كردند. تعبير بد. مرگ، بيكاری و دعوای زن و شوهری

مادرم شب مرگ مادرش خواب ديده بود كه از دست خاله جوان مرگش لقمه لقمه شيرينی به دهان گذاشته بود كه آن شيرينی ها زير دندانش مزه گوشت خام را می دادند.  بعد از آن، خواب گوشت شده بود نشونه مرگ ومير عزيزان. هر وقت هم از بابام كتك می خورد و فحش می شنيد شب پيش خواب يك بسته دويست تومنی تانخورده ديده بود.

توی همون عالم بچگی و پشت سرش كه بلوغ زودرسم رسيد ، تا برسم به دوران دانشگاه من هم خواب تعبير دار می ديدم. البته نه خواب گوشت و اسكناس دويستی. ديدن اين خواب ها، تبحر ويژ ای می خواست. خوابهای من اهميت چندانی نداشتند.  مثل خواب مهمان نا خونده ای كه قرار بود صبح جمعه همان هفته در خانه ما را بزنند . گه گاهی كه اتفاق می افتاد من هم دست و رو نشسته، می دويدم بالاي سر مادرم و گوشی را می دادم دستش كه قراره فلانی بياد خونه ما.

ديپلم كه گرفتم و يك كَمَكی سر از لاك خودم در آوردم، چشمم افتاد به يك جمع دخترونه و هوس كردم رفاقتی راه بيندازم. اولش يكم موس موس كردم، فايده ای كه نكرد فهميدم پابرهنه نمی شه بپرم وسط ماجرا. هنری مي خواست. زيبايی، سر و زبونی يا حلال همه مشكلات يعنی پول. اين جوری شد كه ما هم شديم معبر خواب! از بغل دستی ها شروع كردم و به همون سبك اكرم و بهجت و فريده تعبير می كردم. عجب كه از هر ده تا، نه تايش درست از آب در می آمد. بعد هم پشت بندش فال ورق. يك نگاه می كردم به حال و روز طرف و اعداد و شاه و بی بی را طوری جلوی رويش می چيدم كه انگشت به دهن  بماند.  تو معبری كه دستی پيدا كردم، يادم افتاد به نمره های درخشانم در كلاس انشاء و اين بار شروع كردم به تفسير و تاويل سياست.  خدا را شكر كه كم هم نخوانده بودم، از هرجايی يك توك می زدم و لغت ها را پشت سرهم روی كاغذ می چسباندم.كم كمَك خودم هم باورم شده بود كه خبريه! اين اواخر هم كه شده بودم آدم شناس. طرف را با يه نگاه بالا و پايين می كردم و سری تكان می دادم كه يارو فرصت طلبه، اون يكی  گنده دماغه و فلانی هم برای تو چشم آمدن حاضره جلوی چشم يك گَلِه آدم، كون اش را برهنه كنه

تا اين كه يك سنگی آمد و درست خورد پس كله ام و دهان گشاد ما رو را چِفت بست. ماههاست كه ديگه چيزی  را تعبير و تفسير نمی كنم. اين روزها هم هركی مي پرسه آخرش چی می شه، اوضاع را چطوری مي بينی يا هدفت از تهران رفتن چيه؟ مثل گاو زل می‌زننم تو چشمهاشو شانه بالا می اندازم.

بيست سی كيلومتر را می كوبم، ميام شهر و می پرم ميون جمعيت كه داد بزنم و حسابی خودم را خالی كنم. گور پدر احمدی و موسوی و گندشون كه بشه سد علی گدا. انگار فعلا بايد اون همه نعره ای را كه بيست و هفت، هشت سال با هيس هيس خره و سگه و شغاله توی سينه حبس كردم، پَر بدم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:21  توسط رزا  | 

 

اين روزها هرجا می روم يك عده رجاله و فاحشه ها كه 5 درصد جمعيت اتوبوس، قطار و تاكسی نيستند، با صداي بلند بين خودشان مثلا بحث های تخ.. راه می اندازند تا اكثريت را بچزانند.

اين روزها اين پنج درصد شده اند وكيل وصی مال مردم .عجب گاله های گشادی هم دارند!

همشان هم با اين جمله زر زر را شروع می كنند كه : رفته بودم فلان ميدون و فلان خيابون و ...

باز اين اراذل و اوباش طرفدار موسوی شروع كرده بودند به خراب كاری.

يا: از خريدم موندم.

به نوبت دكترم نرسيدم.

يا: بچم زهره ترك شد.

شيشه های ماشين فلان خرمون را شكستند.

آخرش هم: كاش دو تا با غيرت پيدا بشه اين آشغالها را بكشه، مردم راحت بشند!

اين روزها خيليها پول گرفته و نگرفته به ج.ا بيست و چهار ساعته  سرويس مي دهند. كافيه تشريف ببريد بيرون و گوشتان را بسپاريد به  شكر خوريشان.

همه رقم٬ ازچادری و ريشو گرفته تا فكلی و ولنگ و باز

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 2:28  توسط رزا  | 

 

ميان آن همه دود می دويدم. به سمت غرب

سوزش چشمها گر مجالی مي داد برمی گشتم و سيل جمعيت را پشت سرم می ديدم كه از طوفان رگبار و گاز و باتوم می گريختند. گلُه گلُه آتش بود كه شهر را می سوزاند. سوت گلوله و زجه مردم. چه قيامتي!

از مرگ می گريختم. صد قدم آن سوتر «بيست و دو سالگان سينه بر سنگ» گلوله می خوردند. روياهای من از سر سبكسری بود. جلو رفتن دل شير می خواست كه برای من انگار شوق زنده ماندن و كشف سالهای پس از اين از هر ضربه باتومی كارگر تر بود. زندگی به غرب پسم می زد. به جاده ای كه سواره ها هم از التماس پياده ها می گريختند.

ديگر آه نمی كشم كه چرا يك ربع قرن پيشتر پس نيفتادم! آن زمان هم بی شك از دور نظاره گر انقلاب بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:21  توسط رزا  | 

 

ايستگاه مترو، دو تا به جان هم افتاده اند. يكی عكس موسوی را پاره كرده و زير پا انداخته. آن يكی طلبكارش شده. يكی ديگری را به حمايت از دزدها متهم مي كنه، آن يكي دروغگو بودن احمدي نژاد را به ميان مي كشه. قيل و قاليه !

مردم دو دسته شده اند. هوار مي كشند. هر كس هم تفسير خودش را دارد و اين جا فرصت خوبي براي اظهار فضل است.

خانم چاقي هن هن كنان خودش را به وسط جمع مي رساند و فرياد مي كشد: خاك برسرتان. عكس سيد را پاره نكنيد. اگه به سيد چيزي بگيد انگار به پيغمبر توهين كرديد.

يكي كه زيادي لاغره. درازه و يك بچه به كول گرفته و عكس را هم خودش لگدمال كرده، خيلي جدي جوابش را مي ده: كي گفته سيده؟ مادرش سيد بوده. اگه پدرش سيد بود مي شد سيد!

اونهايي هم كه توي دسته لاغره هستند، با هوم تائيدش مي كنند.

يكي اين ميگه، دو تا اون جواب مي ده.

زن چاق كم مياره. تعداد طرفدارهاي لاغره دراز مي چربه. از همه طرف محكوم مي شه. چادرشو مي گيره به دندونش، ساك سياهشو مي ده به بغل دستيش و مي ره تو صورت حريف.

موذيانه مي خنده و با تهديد مي گه: فرض كنيم اين سيد نيست، نفر بغليش هم سيد نبود كه عكس را لگد كردي؟

نفر بغلي بنيانگزار ه راحله! توي پوستر علاوه بر عكس موسوي، امام هم هست.

زن لاغر وا مونه. بچه را محكم مي چسبونه به سينشو و مي خواد رفع و رجوع كنه: من پاره نكردم، بچه پاره كرد. بچه كه سيد ميد حاليش نمي شه. مي شه؟

قطار مي رسه و غائله هم مي خوابه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 2:5  توسط رزا  |